تبليغاتX
ابوذر ارازتقان

 

نامه ابراهیم لینکن به آموزگار فرزندش

به فرزندم بياموزيد در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد. ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند. به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست. اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.
در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.
توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد
!

نشانی اصل مطلب:                            http://graas.blogfa.com/post-7.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:2  توسط محسن فروتن  | 

داستان معرفت:

 

توهمي به نام نقطه شروع و پايان!

 

روزي شيوانا به تنهايي در جاده اي راه مي سپرد. در بين راه به جواني برخورد کرد که با تکبر و سنگيني خاصي با وضعي غرور آميز قدم برمي داشت. شيوانا به جوان رسيد و بي اعتنا به او خواست راهش را ادامه دهد.اما جوان گستاخ خود را جلوي او انداخت و متکبرانه فرياد زد:" آهاي مردک ! هيچ مي داني که من با وجود جوان تر بودن از تو جلوترم! و تو اگر سالها بدوي هرگز به من نخواهي رسيد!؟"

 

شيوانا به سوي جوان برگشت و با تعجب پرسيد:" مگر نقطه شروع حرکت تو کجا بوده است!؟"

 

جوان با تعجب پرسيد:" نقطه شروع ديگر چيست پيرمرد! من تازه امروز صبح از اين ده بغلي وارد جاده شده ام.و ايستگاه بعدي به مقصد مي رسم."

 

شيوانا گفت:" من ديشب از آنسوي قله به راه افتادم و فردا صبح به قله ديگر مي رسم. شايد الآن از تو عقب تر باشم اما راه بيشتري نسبت به تو طي کرده ام و وقتي تو به مقصدت برسي ، من هنوز به راهم ادامه مي دهم. هم نقطه شروع من از تو عقب تر است و هم نقطه پايان من از تو جلوتر ! به راستي چه چيزي در ذهن تو باعث شده اين دو نقطه اساسي را نبيني و فقط همين الآن جلوتر بودن را شاهد باشي!"

 

جوان ايستاد و خود را کناري کشيد و با شرمندگي از شيوانا پرسيد:" پس من هرگز به تو نخواهم رسيد!؟"

 

و شيوانا جواب داد:"بيا يک جور ديگر به قضيه نگاه کنيم ! الان که ايستادي به مقصد رسيدي! ولي من هنوز بايد فرسنگها راه بروم. اگر باعث دلخوشي ات مي شود بايد بگويم که تو زودتر به مقصد رسيدي! و لذا برنده واقعي تو هستي ! اما همه اين اول و آخرها بازي است و در قياس با اصل زندگي پشيزي ارزش ندارد."

تو بگو كه هستي!

 

زني نزد شيوانا آمد و به او گفت:" پدرم مرد فقيري بود. اما من و خواهران و برادرانم در خانه پدر زندگي راحت و خوبي داشتيم. اما وقتي بزرگ شدم و به ناچار وارد اجتماع شدم، همه به خاطر فقر پدر با من رفتاري متفاوت نسبت به همسن و سالهاي ثروتمندم داشتند. حتي همسرم هم با من همانندآنان رفتاري نامناسب و دون شان من دارد. بگو چه كنم تا مردم به من بيشتر احترام بگذارند."

 

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" از اين به بعدهر وقت خواستي خودت را به ديگران و يا به شيوانا و بخصوص خودت معرفي كني بگو:

 

" من شاهزاده اي هستم كه پدري فوق العاده ثروتمند داشته است. ما آنقدر ثروت داشتيم كه از پول و ثروت بيزار شديم و تصميم گرفتيم براي راحتي زندگي ساده اي پيشه كنيم. ما به طور نمايشي چند سالي را در محله اي فقير نشين ساكن شديم. اما اين سكونت و همنشيني با فقرا نه تنها مرا فقير تر نساخت بلكه برعكس باعث شده تا احساس شاهزاده بودن بيشتر در وجود من تقويت شود.

 اكنون بر اين باورم كه اصلا فقيرتر از ديگران نيستم و برعكس هرگاه كسي قصد كند مرا به خاطر ظاهر فقيرانه تحقير كند از چشمان يك شاهزاده به او خيره خواهم شد. اگر چنين كني و بااين باور زندگي كني خواهي ديد كه همه بي اختيار با تو مانند يك شاهزاده رفتار خواهند كرد و توآنگاه درخواهي يافت كه براي شاهزاده بودن لازم نيست كه پدرت حتما پادشاه يك سرزمين باشد!"

هيچ كس نبود

 

در بين شاگردان شيوانا پسر جواني بود كه نظافتچي آشپزخانه و توالت مدرسه بود و هنگام درس در محضر شيوانا به صورت مستمع آزاد مي نشست. هيچكس اين پسر جوان را جدي نمي گرفت و همه او را به خاطر شغلش مسخره مي كردند.

 

روزي سركلاس شيوانا مردي غريبه وارد شد. او در گوشه اي نشست و به سخنان شيوانا گوش فرا داد. درس كه به پايان رسيد ، بقيه شاگردان گرد او جمع شدند و از او خواستند تا خودش را معرفي كند. مرد غريبه تبسمي كرد و گفت:" سوالي مي پرسم. اگر واقعا درس زندگي را از شيوانا آموخته ايد جوابم را فوري بدهيد! سوال اين است:

 

در زندگي هميشه پشت درهاي بسته چيزي ترسناك در مي زند. چه كسي جرات مي كند آن در را باز كند!؟"

 

دختري جوان كه شاگرد شيوانا بود بلافاصله پاسخ داد:" آن كس كه به خالق هستي ايمان دارد. از هيچ چيز نمي ترسد او برخواهد خواست و در را باز خواهد كرد!"

 

پسرجوان بلافاصله پرسيد:" و آنگاه پشت در چه كسي خواهد بود!؟"

 

همه شاگردان شيوانا ساكت شدند. آنها به سوي شيوانا بازگشتندو از او خواستند تا كمك كند. شيوانا شانه هايش را بالا انداخت و نيم نگاهي به پسر جوان نظافتچي انداخت. پسر جوان تبسمي كرد. از جا برخاست. ظرف غذايش را كه مقابلش بود روي زمين خالي كرد و كاسه خالي را وارونه روي سرش گذاشت و به سوي آشپزخانه رفت.

 

همه او را مسخره كردند. مرد غريبه خطاب به شيوانا گفت:" تو پاسخ سوال مرا از چنين جوان ساده لوحي خواستي!؟"

 

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" اين پسر جوان بهترين جواب را به تو داد. او گفت پشت در هيچ كس نخواهد بود. چون وقتي ايمان برمي خيزد هيچ پديده ترسناكي جرات پشت در پنهان شدن را ندارد."

 

مردغريبه سرش را پائين انداخت و رفت.

 

 

به اندازه فاصله زانو تا زمين

 

روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و ازاو پرسيدند:" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"

 

شيوانا اندكي تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

 

آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

 

دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. شيوانا منظور ديگري داشت."

 

آندو تصميم گرفتن نزد شيوانا بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. شيوانا با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.

 

بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 23:4  توسط محسن فروتن  | 

    نوشته : بهمن فهیم بخشی

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گرانترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز،   روز تولدش است و دخترش زرورق ها را براي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدرخيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تاهر وقت دلتنگ شد با باز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند ميگويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:36  توسط محسن فروتن  |